Translate

برای اولین بار شـعـر نو گـفـتـم 😊✌




چو آغاز شود لحظه دیدار

بدان فرصت است فرصت

ندانست گنهکار غافل

که شاید این فرصتِ آخر است

ای که می رویانی

و می میرانی

زهر صبحگاه و شامگاه برخیزم

چو یاد تو کنم آرام گیرم

زهر صبحگاه ز مشرق تا به مغرب

رنگی خوش نگار تر از الله ندیدم

شگفتا چه ترتیبی

چه نظمی دارد این دنیا

پر کند نعمت به لطف تو

به گردش، زهر فصل زیبا

همین خورشید زیبا

زمین و ابر و ماه و آسمان

گر نباشد بذری در این دنیا

نباشد مخلوقی در این دنیا

ندانستم که اول بار بذری نبوده

همی گفتی که موجود باش، موجود گشته

گر نبود این کتاب و شخص رهنما

نمی دانستم ز احوال قدر این و آن

الهی چه زیبا و روان گفتی

همی پند و نصیحت چون شود راه

چه زیباست صبر کردن بر نهالی

که جز سایه دهد نعمت فراوان

چون ندانست آدمی فرق خوب از بد

دل به آن شیئ ناچیز بست

زندگی، چون بی نیاز بودن زیباست

نفهمید آدمی، چون طلب کرد نیاز

همی بود انتخاب و اختیار

که ندانست تفاوت، این دو را

بین خوب و بد

اشتباه کرد انتخاب

چو تغییر داد، نظمِ جسمانی

بهشت را داد از دست این نظام جسمانی

به حق، انتخاب ِ اشتباه

زمین شد جایگاه تست و امتحان

چه ریسمانی نهادی بر علوم ت

که هر آیه شد گنجینه ای از علوم ت

نمی شناسم نعمتی والاتر از علم

که هرچه هست از این علم است و بس

نمیدانم! نمی دانند که ما

جز اختیار نداریم انتخاب ؟

چو آغاز شود لحظه دگر

پس حیات هست حیات

چو ما را نباشد در این عالم

خداوند یارو و یاور



التماس دعا

هیچ نظری موجود نیست: